ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
607
معجم البلدان ( فارسى )
و بالزّابيين نفوس ثوت * و أخرى بنهر أبى فطرس « 1 » و اين از قطعهاى است كه من آن را در واژهء لابتين آوردهام . زاحد [ - ] دژى است در يمن از كارگزارى زبيد در كوه وصاب . زاذان [ - ] پس از الف ذال نقطهدار و الف و نون پايانين . « تل زاذان » جايگاهى است نزديك رقّه در سرزمين مضر . نصر شعر اخطل را براى آن گواه آورده . زاذقان [ ذ ] ديهى است كه عبيد اللّه پسر احمد پسر محمد زاذقانى « 2 » بدان نسبت دارد . كنيتش بو بكر است و پيشوا و فقيه بود . شيرويه گويد : در صفر سال 444 به نزد ما آمد . او از بو صّلت و از ابن بشران و از احمد پسر عمر پسر عبد العزيز پسر واثق بالله و جز ايشان از استادان عراق روايت مىكرد . او راستگو و ثقة و پرهيزكار بود . شيرويه گويد : من شنيدم كه او تا آن هنگام كه نزد ما بود خوراك خود را از نان خشكيده كه از كرخ همراه خود آورده بود مىخورد . زاذك [ ذ ] پس از الف ذال نقطهدار مفتوح و كاف در پايان . ديهى از « كش » در فرارود است . « زاذك » ديگر در طوس خراسان ديهى به همين نام است . و چه بسا آن را زايك گويند كه بعد از الف ياى دو نقطه زير است . اين همه را سمعانى گفته است . زاذيك [ - ] ديهى از « استوا » در كارگزارى نيشابور . زار [ - ] پس از الف راى بىنقطه است . بو سعد گويد : ديهى از « اشتيخن » از بخشهاى سمرقند است . بدان نسبت دارد يحيى پسر خزيمه زارى « 3 » اشتيخنى . او از عبد اللّه پسر عبد الرحمن سمرقندى برشنود . و از طيب پسر محمد پسر حشويه سمرقندى روايت مىكند . ادريسى گويد : زار نام جايگاهى است در شعر عدى پسر زيد عبادى كه چنين مىسرايد : كلّا يمينا بذات الرّوع لو حدثت * فيكم و قابل قبر الماجد الزّار « 4 » در تفسير زار گفته شده گورستانى بوده است . زارجان [ - ] ديهى از اصفهان يا محلهاى از آن است . بدان نسبت دارد محمد پسر احمد پسر على پسر [ 907 ] حسين پسر ممشاذ پسر بو منصور فنّا خشيش زارجانى « 5 » . او از بو بكر محمد پسر على مقرى روايت دارد . زاريان [ - ] بعد از راى بىنقطه ياى دو نقطه زير و الف و نون پايانين است . نام ديهى در يك فرسنگى مرو است . زاره « 6 » [ ر ] يكى زار . بو منصور گويد : « عين الزّاره » - چشمهء زاره در بحرين معروف است . زاره نيز ديهى بزرگ در آنجاست . مرزبان « 7 » زاره كه نامش در تاريخ فتوح آمده است از آنجاست . زاره به سال دوازده به روزگار بو بكر با آشتى گشوده شد « 8 » . احمد عسكرى گويد « خطّ » ، « زاره » ، « قطيف » نام ديههايى در بحرين و هجر است . زاره نيز ديهى از طرابلس غرب است كه سلفى ، ابراهيم زارى را بدانجا نسبت مىدهد كه از بازرگانان برجسته و ثروتمند بود و به اسكندريه آمد . « زاره » نيز خورهاى در سعيد مصر نزديك « قفط » « 9 » است . زاشت [ - ] پس از الف شين نقطهدار و تاى دو نقطه كشيده نام جايگاهى است . زاعوره [ - ] پس از الف عين بىنقطه و واو و راء نام جايگاهى است . زاغرسوسن [ غ س س ] پس از الف غين نقطهدار و راى بىنقطه و سين بىنقطه و واو و سين بىنقطهء دوم و نون پايانين . ديهى از نسف يا
--> ( 1 ) . در زابيين مردمان كشته شدند و گروهى ديگر در كناره رودخانهء « بوفطرس » . ن . ك : چ ع 4 : 336 : 3 كه شش بيت از اين قطعه را دارد و در چ ع 4 : 831 هفت بيت از آن دارد . ( 2 ) . ش . ش : 1827 از همين معجمد . ( 3 ) . ش . ش : 3284 نقل از انساب 267 ، لباب 2 : 52 . ( 4 ) . سوگند به « ذات الرّوع » كه اگر چنان شود و به قبر بزرگوار در « زار » برسد . ( 5 ) . ش . ش : 2381 نقل از همين معجمد . ( 6 ) . ن . ك : لسترنج ص 156 : آسياى صغير است . ( 7 ) . زاره نام يكى از شهرهاى فارس است كه مرزبان آنجا با براء پسر مالك جنگ تن به تن كرد و كشته شد . چون خبر به عمر رسيد گفت تا كنون در اسلام از غنايم جنگى خمس بر نمىداشتيم ليكن چون دارايى مرزبان بسيار است از آن خمس مىگيريم . پس اين نخستين خمس بردارى از غنايم جنگى در اسلام بود . چ جندى ج 3 ص 141 به نقل از معجم ما استعجم ص 692 . ( 8 ) . نام « زاره » بحرين در باب جنگ « ردّه » نيز آمده است كه اساوره كه همراه منذر بن نعمان بودند به مردم بحرين كه مرتد شده بودند كمك كردند تا در زاره جمع شدند و در آنجا محاصره شده و با ابن حضرمى صلح كرده و تسليم شدند . ( 9 ) . ن . ك : بحيره زاره چ ع 1 : 500 : 9 ص فارسى :